سيد محمد باقر برقعى

602

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

من طاير دام توام ، مپسند صيد كس مرا * صيّاد من ! حيف است اگر ، با ديگران بگذارىام سنگين‌دلىهايى كه من ، بينم ز سيم‌اندام خود * مشكل كند در وى اثر ، هرگز فغان و زارىام راندى به جُرم دوستى ، از در ، به حرف دشمنم * اين بود بعد از سال‌ها ، پاداش خدمتكارىام در عشق او از ديدگان ، صد دجله خون كردم روان * رحمى نكرد آن دل‌ستان بر اين همه خون‌بارىام سررشتهء موت و حيات ، اندر كفت باشد مرا * از غمزه‌اى گر جان برى ، از بوسه‌اى بازآرىام « سالك » ز جور آسمان ، بسيار غم دارم به دل * كو غم‌گسارى كز وفا ، روزى كند غم‌خوارىام اقليم فنا بلبل از عشق گُل ار آه و فغانى دارد * از فغان من شوريده نشانى دارد آدمى را كه به دل عشق نگارى نبود * در حقيقت حَيَوانيست كه جانى دارد پير هرگز نشود آنكه على رغم حسود * لب به لب دست در آغوش جوانى دارد از پى صيد من از طرّه و مشكين ابروى * عجب آن شوخ كمندى و كمانى دارد گرچه ظاهر به دل لاله بود داغ به دل * دل من از غم او داغ نهانى دارد گلستانى كه بهارش ز تو خرّم گردد * كى به دل هيچ غم از باد خزانى دارد چشمم از فرقت ديدار نكوى تو مُدام * بر رخ از چشمهء دل آب روانى دارد عاشقى را كه سر كوى تو باشد مأوا * خوش‌تر از گلشن فردوس مكانى دارد هركه پيمود چو « سالك » ره اقليم فنا * كى تمنّا به دل از ملك جهانى دارد داناى اسرار اشكبار از ديده دايم ابر آزار است و من * ناله كردن كار مرغان گرفتار است و من هر شب تار از خيال چشم خواب‌آلود تو * چشم اختر تا سحر بر چرخ بيدار است و من تيشه بر سر خوردن از غم ، تير بر دل داشتن * در محبّت كار فرهاد وفادار است و من سنبل از زلف دلاويز تو بىتاب است و دل * نرگس از چشم بلاخيز تو بيمار است و من گل عزيز است و نگار گل‌رخ اندر باغ حُسن * در نظرها خوار بودن قسمت خار است و من